
غزلی از مانی ---هشیار کسی باید کز عشق جدا گردد زین تیر بلایش را بر زخم سوا گردددر مرحلهء سختی دام است و هوای دلعشق آید و برچیند هوش غرق هوا گرددبیداری و هوشیاری در عشق ندیدی کسسهل است به دریائی افتاده فنا گرددجانا تو بده جامی تا رسم سَماع آرممستانه کنم کاری جان فصل رها گرددای لعبت شیرازی سرمست و به زیبائیحُکمی زدهای برجان، رنجی است که صفا گرددشیرازهء تدبیرم، میماند و میشویداین قائلهء دل را ، برعقل چها گرددسِریست درون من چون شعلهء جانسوزمبر جان و تنم اکنون هر غرق غنا گرددسیل است و فنا ...
ادامه مطلب
غزلی از مانی --- هشیارکسیبایدکزعشقجداگردد زینتیربلایشرابرزخمسواگردد درمرحلهءسختیداماستوهوایدل عشقآیدوبرچیند هوشغرقهواگردد بیداریوهوشیاریدرعشقندیدیکس سهلاستبهدریائیافتادهفناگردد جاناتوبدهجامیتارسمسَماعآرم مستانهکنمکاریج...
ادامه مطلب