هزار قصه شنیدم ز بی وفائی تو
مرا که جان و توانم ، بدست قصهء توست
مرا ز نام تو این هستیم بجا ماند
و گرنه نام خودم نامهء فراموشی است
بیاد آنچه در آن خفته گشته نالهء عشق
که ناله نالهء من ، از نهانِ فریادست
پیام عهد وفا را دگر نمی خوانی
مرا که عهد وفا نیست ، ز بی وفائی توست
بیک پیالهء عشقت خراب میکده ام
و گرنه خودم پیرِ می عرضهانم
مرا زجام لبت غرقِ در سَبو کردی
بگیر دست و دلم تا نفس ز تو گیرم
درون خانه اگر مِهر تو نمی یابم
میانِ قابِ دلم عکس مِهرِ تو زده ام
حدیثِ عشق و وفا را شنیده ای ز دلم ؟
هرآنکه عاشق توست ، روز و شب نمی داند
صفای مجلس یاران چه دیده ای مانی ؟
نوای رونقِ عشق است و سینه ای آتش
مجالِ صحبت ما نیست میان مجلسِ یار
اگر سخنی هست درون خستهء ماست
چو شمعِ مجلس یار گشته ام بسوختن خود
ولی دوصد دریغ که پروانه ای نمی بینم
بیا که عهدِ وفا بسته ایم به دولتِ عشق
هرآنکه وفا شکند ، رنجِ جاودانه اش باشد
ز دوستی ظاهر نمای دشمن دوست
دَرونِ شعله زنش ، خاکِ ماندهء یأس است
خرابِ میکده باشم ز روی تو ساقی
به بین که پیرِ باده فروشرسانی هستم از فسانهء تو
به سرزمینِ دلم ریخته ام بذرِ گلت
به آن امید که روزی به بویم عطرِ دلت
مانی
برچسب:
نویسنده: آبتین رضایی